دوران طرح برای ما پرستاران، فصل تراکم تجربهها و حکایتهای ناگهانی است؛ روزهایی که آدم را روبهروی آینه بزرگ زندگی مینشاند و میفهمی مهربانی و خستگی، هر دو سهم کار ما هستند. من هم بینصیب از این قصهها نبودم؛ اما یکی از آن خاطرات تلخ که هنوز وزن سنگینش را روی سینهام احساس میکنم، حکایت حکیمه بود.
آبان ۱۳۹۳ در مرکز شبانهروزی شهر سردشت زیدون، از توابع شهرستان بهبهان در استان خوزستان، مشغول به کار شدم. امکانات محدود بود، بیشتر بیماران سرپایی بودند و اورژانس تقریباً همیشه فعال. گاهی بیماران اورژانسی پس از اقدامات اولیه به بهبهان ارجاع داده میشدند یا با اورژانس جادهای منتقل میگشتند.
در این مرکز تنها چهار پرستار بودیم که تمام شیفتهای ماه را پوشش میدادیم؛ من و دوستم خانم مبارکی غیربومی بودیم و دو همکار دیگر از اهالی همان شهر.
از همان روزهای اول، حکیمه آمد؛ دختری متولد ۱۳۶۹ که قصه دردش را مثل کسی تعریف میکرد که سالها با زخمهایش همصحبت بوده است. میگفت چند سال قبل برای برداشتن کیست تخمدان تحت عمل جراحی قرار گرفته، اما پس از جراحی، جسم خارجی؛ همان گاز استریل، در شکمش جا مانده بود.
دردهای پیدرپی، سونوگرافیها، عکسها و در نهایت تشخیص عفونت مزمن شکمی. بارها او را به اتاق عمل برده بودند، جسم خارجی را خارج کرده و شکمش را برای تخلیه عفونت باز گذاشته بودند.
وقتی برایم تعریف میکرد، گفت پانزدهمین بار است که به اتاق عمل رفته و دوباره با شکم باز برای تعویض پانسمان پیش من آمده است. پانسمان او کاری دشوار و زمانبر بود؛ حفرهای باز با برش طولی بزرگ.
حکیمه طوری برنامهریزی میکرد که دقیقاً در شیفت من بیاید. بارها به او گفتم: «حکیمه، نوبتها را بین بچهها تقسیم کن، همیشه شیفت من نیا.» اما او فقط لبخند میزد و میگفت:
«شما بچههای غیربومی مهربانتر هستید.»
این جملهاش هنوز در گوشم مانده است؛ ساده و تلخ، مثل اعتراف کسی که محبت را به رسم کمبود تجربه کرده باشد.
ماهها و سالها این چرخه تکرار شد. گاهی درد عفونت شعلهور میشد، دوباره شکمش را از نقطهای دیگر باز میکردند و پانسمانها از نو آغاز میشد.
در سال ۱۳۹۴ دردها شدت گرفت. حکیمه به تزریق مخدر و داروهای استروئیدی پناه برد. برایش سهمیه مخدر در نظر گرفتند، اما رگهایش بد و تزریق برایش دشوار بود و این، رنجش را دوچندان میکرد. داروها و تزریقها، آنگونه که پزشکان گفتند، به غدد فوقکلیهاش آسیب زد.
بهار ۱۳۹۶ یک عمل دیگر روی فوقکلیه انجام داد و انگار برای مدتی عفونت شکمی مهار شد.
اما من پیش از آنکه بتوانم با او خداحافظی کنم، به شهرستان دیگری منتقل و استخدام شدم. رفتن من، پایان حرفهایی بود که هرگز گفته نشد.
خانم مبارکی تا یک سال بعد از من ماند و من مرتب پیگیر حال بیماران همیشگیمان بودم. یک روز پیام زهره مبارکی آمد:
«آسیه، میدونی؟ حکیمه فوت کرد.»
آن خبر مثل کشیدن آخرین آجر یک دیوار بلند بود؛ زمین زیر پایم خالی شد. روزها در خودم فرو رفتم. خشم از خودم برای آن روزهایی که با او بحث کرده بودم، برای آن دفعاتی که از شدت خستگی صدایم را بالا برده بودم، مثل خاری در گلوی وجدانم ماند.
آدم وقتی در اتاق پانسمان کنار بیمار میایستد، فقط به مهارت فنی نیاز ندارد؛ شکیبایی میخواهد، حضوری نازک و همدلانه، و گاهی سکوتی که به بیمار اجازه دهد از دردش بگوید.
شاید ما برای حکیمه کافی نبودیم، اما خدا شاهد تلاشهای خاموش ما بود.
هنوز هم وقتی به آن دختر امیدوار و مقاوم فکر میکنم، بغض میکنم؛ به خندههای کمرنگی که گاهی میان پانسمانها میدیدم، به آن جمله سادهاش که گفت: «شما بچههای غیربومی مهربانتر هستید»، و به آخرین پیام زهره که خبر رفتنش را به من داد.
خاطرات تلخ دوران طرح کم نیستند، اما حکایت حکیمه از آنهاست که بیش از همه اثر گذاشت؛ یادآور شکنندگی انسان و مرز نازک میان امید و تسلیم.
دعا میکنم رحمت واسع الهی شامل حالش باشد و برای خودمان، برای همه ما که در این رشته نفس میکشیم، صبر و ترفیع مهربانی طلب میکنم؛ مهربانیای که گاهی تنها داروی واقعی آدمهاست.
و حکایت حکیمه اینجا تمام نشد؛ نه با مرگ تنش، بلکه با درسی که برای ما گذاشت. مرگی که نشان داد یک خطای کوچک در اتاق عمل میتواند سالها یک انسان را در چرخهای از رنج اسیر کند و غفلتی لحظهای آیندهای کامل را به تاریکی ببرد.
از حکیمه آموختم که پرستاری فقط مهارت در پانسمان و تزریق نیست؛ پرستاری یعنی ایستادن در برابر شکنندگی زندگی انسان و کشیدن سپر مهربانی میان او و درد.
امروز هر بار که به بیماری دست میزنم، به یاد حکیمه میافتم؛ دختری که جسمش فرسوده شد، اما یادش ماندگار ماند. او برای من، و شاید برای همه ما پرستاران، یک هشدار است:
اینکه کوچکترین سهلانگاری میتواند بزرگترین تراژدی را بسازد، و کوچکترین مهربانی میتواند بزرگترین مرهم باشد.
آسیه آغاز
کارشناس پرستاری
شماره نظام: ۳۰۸۱۷۷
محل کار: بیمارستان شهید قاسم سلیمانی شهرستان بهمئی
